یادداشتهای دربارهی ادبیات٬ سینما و هر چیزِ دیگری که دوستش دارم
جمعه 1386/09/16
دارد باران میآید
قبلترها اینجا مینوشتم. آن روزهای دوری که فکر میکردم در زندگیام شاید چیزهای جالبی وجود داشته باشد؛آنقدر که دیگران را هم در آنها شریک کنم.بعدترش بزرگتر که شد ــ فقط بزرگتر که تا بزرگ شدن هنوز فاصلهها بسیار است ـ حس کردم اصلا هیچ چیز جالبی نیست که آدم زندگی دور و برش را برای دیگران بازگو کند. حس میکردم تمام قشنگی زندگیِ آدم به این است که خصوصی باقی بماند. البته شاید این احساس بهخاطر تاثیر بدی بود که از خواندن روزنوشت دوستانِ آن دوران به من منتقل شده بود. آنهایی که زندگی واقعیشان چیزی بود بسیار دورتر از آنچه در وبلاگهایشان از خودشان ساخته بودنند.ابرکاراکترهایی که از زمین تا آسمان باخودِ واقعیشان فرق داشت.حالا اما احساس میکنم دوباره باید بنویسم.بهخاطر خودم شاید فقط.پس از این به بعد خواهم نوشت. از تمام چیزهایی که دوستشان دارم:از تمام چیزهایی که متنفرم و از همهی خوب و بدهای زندگی.
