تبليغاتX
من خودم هستم

یکشنبه 1386/10/02

باز کن دکان که وقت عاشقی‌ست...

جمعه ظهر بود که ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد. زیر سایه‌بان ایستگاه اتوبوس پناه گرفته بودم تا خیس نشوم.نزدیکِ من دختری با چترِ آبی با گل‌های سفید ایستاده بود.وقتی دید دارم خیس می‌شوم گفت بیایید شما هم زیر چتر من بایستید. تشکر کردم. گفت جدی گفتم خیس شدن که تعارف ندارد.خنده‌ای کردم و زیر چترش پناه گرفتم.گفت شما منتظر اتوبوس هستید؟ گفتم نه من منتظر مینی‌بوس‌های خطی هستم چون مسیرم جز با مینی‌بوس هیچ راهی ندارد.گفت چه جالب من هم منتظر همان‌ها هستم، پس حالاحالاها هستیم این‌جا چون مینی‌بوس‌های خطِ.... هر 45 دقیقه یک بار می‌آیند.جمعه ظهر هم که باشد که دیگر اصلا معلوم نیست...زیر چتر صدای آم‌پی‌تری پلیرش توجهم را جلب کرد.گفتم چه چیز گوش می‌دهی و...

ماجرا از همین‌جا آغاز شد..

چند ایستگاه قبل‌تر از او از مینی‌بوس پیاده شدم. در سه ساعت گذشته درباره همه‌چیز حرف زده بودیم. سینما،موسیقی ،سیاست ،ادبیات و حتی رنگِ لاک‌ ناخن‌هایش.درباره‌ی تمام چیزهایی مشترکی که آدم‌ها می‌تواند با هم داشته باشند.....حتی هرچیز دیگری.

آخرش اما خیلی ساده از هم خداحافظی کردیم. بدون این‌که شماره‌ای رد و بدل بشود و یا حتی...

کاش لااقل اسمش را می پرسیدم.حالا اگر دوباره باران ببارد، شاید بببینمش.

نوشته شده توسط صادق.ع در 11:6 | موضوع: روزمره
• لینک ثابت  • 

جمعه 1386/09/16

دارد باران می‌آید

قبل‌ترها این‌جا می‌نوشتم. آن روزهای دوری که فکر می‌کردم در زندگی‌ام شاید چیزهای جالبی وجود داشته باشد؛آن‌قدر که دیگران را هم در آن‌ها شریک کنم.بعدترش بزرگ‌تر که شد ــ فقط بزرگ‌تر که تا بزرگ شدن هنوز فاصله‌ها بسیار است ـ حس کردم اصلا هیچ چیز جالبی نیست که آدم زندگی دور و برش را برای دیگران بازگو کند. حس می‌کردم تمام قشنگی زندگیِ آدم به این است که خصوصی باقی بماند. البته شاید این احساس به‌خاطر تاثیر بدی بود که از خواندن روزنوشت‌ دوستانِ آن دوران به من منتقل شده بود. آن‌هایی که زندگی واقعی‌شان چیزی بود بسیار دورتر از آن‌چه در وبلاگ‌هایشان از خودشان ساخته بودنند.ابرکاراکترهایی که از زمین تا آسمان باخودِ واقعی‌شان فرق داشت.حالا اما احساس می‌کنم دوباره باید بنویسم.به‌خاطر خودم شاید فقط.پس از این به بعد خواهم نوشت. از تمام چیزهایی که دوستشان دارم:از تمام چیزهایی که متنفرم و از همه‌ی خوب و بدهای زندگی.

نوشته شده توسط صادق.ع در 23:8 | موضوع: روزمره
• لینک ثابت  •