آنان که حسین را خدا میدانند
کفرش به کنار؛عجب خدایی دارند!
درست نه سال پیش در
شب عاشورا به دعوت یکی از دوستان پدر ساعت 12 نیم شب به تعزیه ای در مسجد عراقی
های مقیم مشهد رفتیم. ابتدا همه چیز عادی بود . به عربی و فارسی نوحه میخواندند و سینه
میزدند ...کم کم زنجیر زندند. خوب گرم شدند زنجیرها را عوض کردند. زنجیرهای جدید
میان زنجیرهایش پر از تیغ بود. آنها شروع
کردند به زنجیر زدن. خون از سینه ها
و پشتشان می ریخت.( عربها به سینه هم زنجیر می زنند). یادم می آید هر بار که صف
زنجیرزنان از جلوی ما رد میشد و با هر بالا رفتن زنجیر؛ خون به صورتمان میپاشید.حتی دوست پدرم هم شکه شده
بود. نزدیک اذان صبح بود که ناگهان درهای مسجد را بستند و قمه آوردند. از پیرمرد
هفتاد ساله تا پسربچه ده ساله قمه زندند...سیل خونی بود که توی مسجد به راه افتاده
بود...
از نه سال پیش درباره فلسفه عزاداری عاشورا دچار تردید شده
ام. واقعا عاشورا یعنی که نذری بدهند و سینه بزنند و زنجیر و قمه. بعد از فردا
صبحش بروند سر کارهاشان؟ در طول سال جای زخمهای قمه شان را به رخ هم بکشند؟ داریم
به جا می رسیم؟ از همان وقت ها دیگر دوست ندارم به عزاداری ها بروم. از این
مزخرفاتی که این نوحه خوان ها به هم می بافند حالم بهم می خورد. انگار که 1400 سال پیش در کربلا بوده اند و همه چیز را با
چشمهاشان دیده اند. حالم از کسانی که می نشینند و پای حرف های اینها به سر و کول
می زنند و زار می زنند بیشتر اما به هم می خورد. حالم از آن تراول های کثیفی که
حاجی آقای صاحب مجلس توی پاکت میکند و آخر
مجلس از اینکه نوحه خوان خوب توانسته همه را به گریه در اورد تشکر میکند و تقدیمش
می کند بیشتر و بیشتر حالم به هم می خورد.....
اصلا خیال کنید کفر میگویم. مسلمان نیستم.اما منطقم به
عنوان یک آدم عاقل می گوید این عاشورایی نیست که امام حسین به خاطرش شهید شد!!
اون خفاشهای توی کارتونِ ستارهی درخشان رو یادتون هست که برونکا میفرستاد تا موقعیت چوبین رو بررسی کنند و بعد بیان واسه برونکا مثل فیلم نشون بدن؟
خوب فقط خواستم بگم مثل اینکه حالا واقعا از اون خفاشها انگار وجودداشته یا هم ساختن....

جمعه ظهر بود که ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد. زیر
سایهبان ایستگاه اتوبوس پناه گرفته بودم تا خیس نشوم.نزدیکِ من دختری با چترِ آبی
با گلهای سفید ایستاده بود.وقتی دید دارم خیس میشوم گفت بیایید شما هم زیر چتر
من بایستید. تشکر کردم. گفت جدی گفتم خیس شدن که تعارف ندارد.خندهای کردم و زیر
چترش پناه گرفتم.گفت شما منتظر اتوبوس هستید؟ گفتم نه من منتظر مینیبوسهای خطی
هستم چون مسیرم جز با مینیبوس هیچ راهی ندارد.گفت چه جالب من هم منتظر همانها
هستم، پس حالاحالاها هستیم اینجا چون مینیبوسهای خطِ.... هر
45 دقیقه یک بار میآیند.جمعه ظهر هم که باشد که دیگر اصلا معلوم نیست...زیر چتر
صدای آمپیتری پلیرش توجهم را جلب کرد.گفتم چه چیز گوش میدهی و...
ماجرا از همینجا آغاز شد..
چند ایستگاه قبلتر از او از مینیبوس پیاده شدم. در سه
ساعت گذشته درباره همهچیز حرف زده بودیم. سینما،موسیقی
،سیاست ،ادبیات و حتی رنگِ لاک ناخنهایش.دربارهی
تمام چیزهایی مشترکی که آدمها میتواند با هم داشته باشند.....حتی هرچیز دیگری.
آخرش اما خیلی ساده از هم خداحافظی کردیم. بدون اینکه
شمارهای رد و بدل بشود و یا حتی...
کاش لااقل اسمش را می پرسیدم.حالا اگر دوباره باران ببارد، شاید
بببینمش.
در فیلم پاریس دوستت دارم 21 کارگردان سینما، در 18 اپیزود ارادت و علاقه خود نسبت به شهر پاریس نشان داده اند. پاریس دوستت دارم از آن دسته فیلمهای خاصیست که برای علاقهمندان به فیلمهای کوتاه جذاب و دیدنیست. به نظر من شاهکار این مجموعه اپیزود شانزدهم آن است که شخصا چندین و چند بار به تماشایش نشسته ام.

اپیزود شانزدهم این مجموعه با نام Faubourg Saint-Denis را تام تیکور ( کارگردان فیلمهایی چون لولا بدو لولا، شاهزاده و سلحشور،عطر:داستان یک جنایت ) ساخته است که ماجرای پسری نابینا و یک بازیگر آماتور (با بازی ناتالی پورتمن) که اتفاقی با همدیگر آشنا میشوند را روایت میکند.موسیقی، دیالوگهای کوتاه و هر المان زیبایی شناسانه دیگری که بخواهید میشود در این فیلمِ 7 دقیقهای پیدا کرد !اگر اینترنت پر سرعت دارید این اپیزودِ فیلم را از دست ندهید : لینک یوتوب (7 دقیقه)
قبلترها اینجا مینوشتم. آن روزهای دوری که فکر میکردم در زندگیام شاید چیزهای جالبی وجود داشته باشد؛آنقدر که دیگران را هم در آنها شریک کنم.بعدترش بزرگتر که شد ــ فقط بزرگتر که تا بزرگ شدن هنوز فاصلهها بسیار است ـ حس کردم اصلا هیچ چیز جالبی نیست که آدم زندگی دور و برش را برای دیگران بازگو کند. حس میکردم تمام قشنگی زندگیِ آدم به این است که خصوصی باقی بماند. البته شاید این احساس بهخاطر تاثیر بدی بود که از خواندن روزنوشت دوستانِ آن دوران به من منتقل شده بود. آنهایی که زندگی واقعیشان چیزی بود بسیار دورتر از آنچه در وبلاگهایشان از خودشان ساخته بودنند.ابرکاراکترهایی که از زمین تا آسمان باخودِ واقعیشان فرق داشت.حالا اما احساس میکنم دوباره باید بنویسم.بهخاطر خودم شاید فقط.پس از این به بعد خواهم نوشت. از تمام چیزهایی که دوستشان دارم:از تمام چیزهایی که متنفرم و از همهی خوب و بدهای زندگی.